تبليغاتX
خاطرات منو سعید
کی این روزای سرد تموم میشه!!!!!!!!!

تاريخ : یکشنبه یکم دی 1387 ساعت: 13:15

دیگه واقعا حال و حوصله نوشتم تو این ولاگ رو هم ندارم واقعا دستم بنوشتن نمی ره سعید و من همچنان داریم ادامه میدیم جمعه سعید برای یه کاری اومده بود تهران فقط تونستیم ۱۰ دقیقه همدیگرو ببینیماونم بعد از این همه وقتبعد که رفته بود خونه اس ام اس زده بود که چرا دستات سرد بود ؟ گفتم: دستات یخ کرده بود میگفت: نه قلبته که یخ کرده نمیدونم چی بگم؟ شاید حق با اون باشه بخاطر رفتارهای سردی که باهام داشته حس میکنم منم سرد شدم سرم منگه منگه اعصابمم مثله همیشه قاطی

هیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی روزگار


|+| نويسنده :سعیده

روزها م

تاريخ : شنبه دوم آذر 1387 ساعت: 20:36

یک ماه و یک هفتهس که از عملم میگذره ...خدا رو شکر خوبم....

امروز چند بار با سعید تلفنی صحبت کردم خدا رو شکر اونم حالش خوبه ...یه مدت سرد شده بود اما الان بهتر شده فقط همین.. همینطوری دارم روزای زندگیمو با اس ام اس و تلفنی صبت کردن با سعید میگذرونم نمیدونم اخرش چی میشه از خدا کمک میخوام                          نمیدونم چطوری باید با سعید برخورد کنم؟ واقعا موندم!


|+| نويسنده :سعیده |

برام دعا کنید....یکشنبه

تاريخ : جمعه بیست و ششم مهر 1387 ساعت: 18:9

دوشنبه شب دلم خیلی گرفته بود یه قاب عکس داریم که روش نوشته یا صاحب زمان....دلم خیلی برای اقا تنگ شده بود شروع کردم با گریهو زاری با اقا حرف زدناونقدر دلم براش تنگ شده بود که حد نداشت بهش گفتم اقا من مطمئنم داری صدامو میشنوی من که کسی رو ندارم منو بیاره جمکران نماز امام زمان رو تو خونمون برات میخونمفردا صبح مامانم خواب دید که سعیده خواب دیدم همه فامیل  جمع شده بودن . تو یه مشت سکه طلا داشتی که یه دونشو گم کرده بودی خیلی گریه می کردی بعد من رفتم بالای کمد بچگیهات دست کشیدم حس کردم انگار یه چیزی هست برداشتم دیدم یه سکه اس که روش نوشته:یا صاحب زمان!!!خیلی از دیدن خواب مامانم خوشحال شدم تفریبا ساعت ۱۲ بود که زن داییم زنگ زد گفت : زری ساعت ۵ میاد دنبالم بریم جمکران شماهم بیایینباورم نمیشد !!! خلاصه رفتیم جمکران و من نمازی رو که قرار بود تو خونه بخونه وسط حیاط مسجد خوندمخیلی خوشحال بودم که پیش اقا اومدم....اواخر اومدنمون بود که پیر مردی گفت: نیت کن بهت یه سکه بدم....یه سکه گرفتم که روش نوشته شده بود: یا صاحب زمانقربون اسم قشنگت برم اقامنمنونم که منو به خونت راه دادیبرای فرج اقا دعا کردمو میکنم...اقا توهم برام دعا کندوستای قشنگم من یکشنبه عمل دارم تورو خدا برام دعا کنید سالم از زیر عمل بیام بیرون


|+| نويسنده :سعیده

ازم دوری نکن منو نسوزون

تاريخ : جمعه نوزدهم مهر 1387 ساعت: 2:53

چند روزه می خوام اساسی با سعید حرف بزنم اما نمیشداحساس میکردم سعید بهم بی توجه شده تا اینکه امشب سر صحبتو باز کردم می دونم از دستم ناراحته اما دنباله راه چاره می گشتم خلاصه اس ام اسی ازش پرسیدم : دیگه منو دوست نداری؟ اول طفره رفتو پرسید: چطور؟گفتم : اخه دیگه بهم اهمیت نمیدی؟ گفت: مگه تو بهم اهمیت می دی؟هر وقت از این حرفا میزنه قاطی میکنم اما بری خود نیاوردم تو این مدت هر کاری کردم سعید بفهمه دوستش دارم بر عکس شده نمی دونم چرا؟!!!!!!! انگار همه چی دست به دسته هم داده نتونم بهش ثابت کنم که برام مهمه .که عاشقشم که...... فقط ضایع میشم اخر بدشانسیم من.......از اونجایی که سعید ادم دروغگویی نیست بهم گفت: دوستت دارم اما کمتر از قبل.... راستش خیلی روحیم از این حرفش باختم اما بازم بروی خودم نیاوردم ... از یه طرف خوبه که حقیقت رو بهم میگه از طرفه دیگه هم مثله همیشه حقیقت تلخه............ نمیدونم چی کار کنم؟!!!!!!!!!! هیچی بدتر از این نیست کسی رو که عاشقشی بگه کمتر دوست داره!!!! به هر حال نمی تونم مجبورش کنم که زیا منو دوست داشته باش!!!!!!بعید می دونم تلاشم فایده داشته باشه تا حالا که نتیجه عکس داشته..........توکلم همیشه به اونی بوده که تو خلوتم باهاش دردو دل میکنم...امی به خدای مهربون


|+| نويسنده :سعیده |

من احمقم

تاريخ : یکشنبه چهاردهم مهر 1387 ساعت: 13:9

دیروز مثله احمق ها با سعیدد خداحافظی کردم هنوز عصر نشده بود داشتم روانی میشدم بازم رفتم سریع مثله احمق ها اس ام اس دادم من بدونه تو نمیتونم حتی اگه الکی عمرمو کنارت تلف کنم.... من دیونه و احمقم

در دیاری که در ان نیست کسی یار کسی

                                         کاش یارب که نیفت به کسی کار کسی         

 

 


|+| نويسنده :سعیده

از عشقم جدا شدم

تاريخ : شنبه سیزدهم مهر 1387 ساعت: 16:8

خیلی فکر کردم دیدم چاره ای جز جدا شدن از سعید ندارم اس ام اسی بهش گفتم اونم زنگ زدو گفت: حرفه اخرته .گفتم: اره اونم گفت: دورانه خوبی رو داشتیم اگه بدی دیدی حلالم کن ....منم که بغض گلومو فشار میداد اما طوری که متوجه نشه گفتم: توام همینطور...خداحافظ... منو سعید هیچ وقت در حقه هم خیانت نکرده بودیم ...هر وقت درباره ازدواج می پرسیدم ازش می گفت : صبر کن اما اگه صبر میکردمو نمی شد چی!!!!!!!!!!!!مغزم دیگه کار نمیکنه.....سرم داره گیج میره ....این مطالبو دارم با اشک می نویسم حالم بده.............

 


|+| نويسنده :سعیده |

رسمو روسمات عجیب خواستگاری!!!!!!!!!!!

تاريخ : جمعه دوازدهم مهر 1387 ساعت: 1:58

چهارشنبه که سعید اومد خونمون خیلی خوش گذشت یه روز کاملا رویایی بود واسم کاش می  موندو هیچ وقت از پیشم نمی رفت داداش سعید هم با اون زن گرفتنش ....مهریه دختره ۸۰۰ سکه اسطلای ۸ میلیونی سر عقد میخواد سالن ۱۰ میلیونی .ارایشگاه ۸۰۰ تومنی .لباس عروس .... جالب اینجاست که اشک میریزه به داداشم میگه دوستت دارمعاشقتم دارم میمیرم برات اما مردم چی میگن ........برادره بیچاره منم فقط یه سربازه که سربازیش تموم شه پیشه بابام قراره کار کنه بابامم خونمونو که بسازه یه واحدشو میده سعید بشینه ......خلاصه بابام اینا راضی نشودنو گفتن ما در توانمون ۲۰۰ بیشتر نیست وسلام دختره ماله رشته خونوادش میگن ما رسم مون اینه مهریه زیاد جهیزیه کم....چه رسمی


|+| نويسنده :سعیده |

عیدتون مبارک

تاريخ : چهارشنبه دهم مهر 1387 ساعت: 1:16

وای اصلا باورم نمیشه ...فردا مامان اینا دارن میرن شمال خواستگاریه شکوفه ...داداش سعید هم واسه من ادم شده میخواد زن بگیره بابا بزرگتری گفتن کوچیکتری گفتنمامان اینا فردا ساعت ۵ راه می افتن منم سعید جونمو دعوت کردم خونمون اخه من تهران می مونم خیلی خوشحالم فردا بعد از ۲ ماه سعید رو میبینمسعید هم خوشحاله فردا سعید ۶ صبح خونمونه دلم شور میزنه اضطراب دارم نمیدونم چرا شاید واسه اینه که سعید اولین بارشه که قراره بیاد خونمون ......خدا کنه همه چیز خوب پیش برهدوستای گلم عیدتون مبارک امیدوارم شماها هم خوش باشید عیدو


|+| نويسنده :سعیده

کاش سعید یکم بهم اعتماد کنه

تاريخ : جمعه پنجم مهر 1387 ساعت: 21:42

 دیشب ساعته ۱.۳۵ اینطورا بود داداشم از پادگان زنگ زد تا جواب دادم قطع شد سعید پشت خطی شد حسابی قاطی کرد که این موقع شب کی با تو کار داره زنگ زده ۱۰۰تا اس ام اس داد که یاالله زود باش شمارشو بمن بدهکلی باهام دعوا کرد شمارشو دادم حرفمو باور نکرد گفت شماره رو پاک نکن بیام تهران تو گوشیت ببینمسعید به من شک داره هر کاری میکنم فایده ندارهخلاصه با عصبانیت تمام خوابیدم .صبح که بلند شدم دیدم معده ام داره از درد سوراخ میشه تا الان عصابم نیومده سر جاش سرم داره میترکهاز این رفتارش واقعا متنفرم اطلا گیچ شدمبهش میگم اگه تا این اندازه بهم شک داری چرا ادامه میدی؟!!!!کاش اندازه یه مورچه بهم اعتماد داشت اما میدونم نداره

گریه هایم بی صداست

                        عشق منبی انتهاست

ردپای اشکهایم را بگیر

                      تا بدانی خانه عشق کجاست


|+| نويسنده :سعیده |

هرگز بهت دروغ نمیگم

تاريخ : سه شنبه دوم مهر 1387 ساعت: 20:12

در شهری به نام عشق کوهی است به نام محبت

در این کوه رودی است به نام صفا

در این رود ابراهی میرود به نام وفا

سرانجام این ابراه به ابگیری میریزد به نام وداع

سعید جونم هر چی از دلتنگی بنویسم بازم کمه... خیلی دلم برات تنگ شده کاش کنارم بودی

دلم میخواد دونی که من هرگز بهت دروغ نگفتم با این که میدونم ان وبلاگو نمیبینی بهت میگم

کاش باورت میشد همه زندگیه منی


|+| نويسنده :سعیده |

آخرین نوشته ها
کی این روزای سرد تموم میشه!!!!!!!!!
روزها م
برام دعا کنید....یکشنبه
ازم دوری نکن منو نسوزون
من احمقم
از عشقم جدا شدم
رسمو روسمات عجیب خواستگاری!!!!!!!!!!!
عیدتون مبارک
کاش سعید یکم بهم اعتماد کنه
هرگز بهت دروغ نمیگم
آرشيو وبلاگ
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس