تاريخ : یکشنبه یکم دی 1387 ساعت: 13:15
دیگه واقعا حال و حوصله نوشتم تو این ولاگ رو هم ندارم واقعا دستم بنوشتن نمی ره سعید و من همچنان داریم ادامه میدیم جمعه سعید برای یه کاری اومده بود تهران فقط تونستیم ۱۰ دقیقه همدیگرو ببینیمهیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی روزگار
تاريخ : شنبه دوم آذر 1387 ساعت: 20:36
یک ماه و یک هفتهس که از عملم میگذره ...خدا رو شکر خوبم....امروز چند بار با سعید تلفنی صحبت کردم خدا رو شکر اونم حالش خوبه ...یه مدت سرد شده بود اما الان بهتر شده فقط همین.. همینطوری دارم روزای زندگیمو با اس ام اس و تلفنی صبت کردن با سعید میگذرونم نمیدونم اخرش چی میشه از خدا کمک میخوام
نمیدونم چطوری باید با سعید برخورد کنم؟ واقعا موندم!
تاريخ : جمعه بیست و ششم مهر 1387 ساعت: 18:9
دوشنبه شب دلم خیلی گرفته بود یه قاب عکس داریم که روش نوشته یا صاحب زمان....دلم خیلی برای اقا تنگ شده بود شروع کردم با گریهو زاری با اقا حرف زدن
تاريخ : جمعه نوزدهم مهر 1387 ساعت: 2:53
چند روزه می خوام اساسی با سعید حرف بزنم اما نمیشد
تاريخ : یکشنبه چهاردهم مهر 1387 ساعت: 13:9
دیروز مثله احمق ها با سعیدد خداحافظی کردم هنوز عصر نشده بود داشتم روانی میشدم بازم رفتم سریع مثله احمق ها اس ام اس دادم من بدونه تو نمیتونم حتی اگه الکی عمرمو کنارت تلف کنم.... من دیونه و احمقمدر دیاری که در ان نیست کسی یار کسی
کاش یارب که نیفت به کسی کار کسی

تاريخ : شنبه سیزدهم مهر 1387 ساعت: 16:8
خیلی فکر کردم دیدم چاره ای جز جدا شدن از سعید ندارم اس ام اسی بهش گفتم اونم زنگ زدو گفت: حرفه اخرته .گفتم: اره اونم گفت: دورانه خوبی رو داشتیم اگه بدی دیدی حلالم کن ....منم که بغض گلومو فشار میداد اما طوری که متوجه نشه گفتم: توام همینطور...خداحافظ... منو سعید هیچ وقت در حقه هم خیانت نکرده بودیم ...هر وقت درباره ازدواج می پرسیدم ازش می گفت : صبر کن اما اگه صبر میکردمو نمی شد چی!!!!!!!!!!!!مغزم دیگه کار نمیکنه.....سرم داره گیج میره ....این مطالبو دارم با اشک می نویسم حالم بده.............



تاريخ : جمعه دوازدهم مهر 1387 ساعت: 1:58
چهارشنبه که سعید اومد خونمون خیلی خوش گذشت یه روز کاملا رویایی بود واسم
تاريخ : چهارشنبه دهم مهر 1387 ساعت: 1:16

وای اصلا باورم نمیشه ...فردا مامان اینا دارن میرن شمال خواستگاریه شکوفه ...داداش سعید هم واسه من ادم شده میخواد زن بگیره
بابا بزرگتری گفتن کوچیکتری گفتن
مامان اینا فردا ساعت ۵ راه می افتن منم سعید جونمو دعوت کردم خونمون اخه من تهران می مونم خیلی خوشحالم فردا بعد از ۲ ماه سعید رو میبینم
سعید هم خوشحاله فردا سعید ۶ صبح خونمونه دلم شور میزنه اضطراب دارم نمیدونم چرا شاید واسه اینه که سعید اولین بارشه که قراره بیاد خونمون ......خدا کنه همه چیز خوب پیش بره
دوستای گلم عیدتون مبارک امیدوارم شماها هم خوش باشید عیدو


تاريخ : جمعه پنجم مهر 1387 ساعت: 21:42
دیشب ساعته ۱.۳۵ اینطورا بود داداشم از پادگان زنگ زد تا جواب دادم قطع شد سعید پشت خطی شد حسابی قاطی کرد که این موقع شب کی با تو کار داره زنگ زده ۱۰۰تا اس ام اس داد که یاالله زود باش شمارشو بمن بدهگریه هایم بی صداست
عشق منبی انتهاست
ردپای اشکهایم را بگیر
تا بدانی خانه عشق کجاست

تاريخ : سه شنبه دوم مهر 1387 ساعت: 20:12
در شهری به نام عشق کوهی است به نام محبتدر این کوه رودی است به نام صفا
در این رود ابراهی میرود به نام وفا
سرانجام این ابراه به ابگیری میریزد به نام وداع
سعید جونم هر چی از دلتنگی بنویسم بازم کمه... خیلی دلم برات تنگ شده کاش کنارم بودی![]()
دلم میخواد دونی که من هرگز بهت دروغ نگفتم با این که میدونم ان وبلاگو نمیبینی بهت میگم ![]()
کاش باورت میشد همه زندگیه منی![]()
